گذشت و در گذشت
اونروز برادرم رفت برای همیشه کجا رو نمیدونم ولی رفته بود و من دیر رسیدم من در ملاحضات خودم گیر کرده بود م در باید ها و نبایدهایم گیر کرده بودم انقدر بالا و پایین کردم که دیر شد من رفتم بیمارستان ولی داداشم روح نداشت جسم سردش را در سرد خانه بیمارستان گذاشته بودن و ما بیرون نشسته بودیم و مویه میکردیم گریه میکردیم دلم میخواست برم فرار کنم ولی نمیشد انگار من باید اونجا میموندم و اون فضا رو تحمل میکردم انگار ما خیلی بزرگ شده بودیم انگار که انقدر بزرگ شده بودیم که یکیمون مرده بود مرده بود مرده بود ..............وقتی بلند شدم که دنبال برادرم برم پام وجود نداشت و ام اس که رفته بود و توهمی بیش نبود برگشته بود انقدر نزدیک روی پام نشسته بود ومن دیگه تموم شده بودم نبودم مگه میشد اکبر نباشه و من باشم اسمش نباشه و من باشم ولی انگار شده بود انگار اکبر نبود و من بودم نصفه فلج و یطرفه ولی بودم باید میموندم و تحمل میکردم و باید اون روز کذایی رو می گذروندم راه فراری نبود برادرم رو بوسیدم از همسرم خواستم منو برد و دیدمش سینه خوشگلشو بوسیدم وریشای خوشگلشو بوسیدم ولی خیلی سرد نبود انگاری خوابیده بود و هنوز نرفته بود بود و من حسش میکردم اونجا بود ولی روز بدی بود خیلی بد ...............................
+ نوشته شده در جمعه بیستم آذر ۱۳۹۴ساعت 13:15  توسط گوهر حسينيان |
ما را در سایت زندگی و اتفاقاتش دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 135